ماری و گل های کاغذی

حرف هایی برای نوشتن...حرف هایی که دوست دارن خونده بشن

 

ممنونم دوستای خوبم از کامنتاتون.ترجیح میدم نگهشون دارم برای خودم.باورم نمیشه اینجارو این همه آدم میخوندن!ولی اصلا دلم اینجارو دیگه نمیخواد.اون نارفیق انقد به من انرژی منفی میده که...

یه خورده مشکلات نتی دارم.به زودی به همه دوستای وبلاگی سر میزنم.

دوستای گلی که وب ندارین حداقل آدرس میل بذارین تا از اون طریق گاهی باهم درارتباط باشیم...

[ ۱۳٩٢/٢/۳ ] [ ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ ] [ ماری ] [ نظرات () ]
90.خدانگهدار دوستای من

روزی که اینجارو ساختم هدفم داشتن یه فضای خصوصی بود.یه جایی که هیچکس منو از روی ظاهرم قضاوت نکنه و به حرف دلم گوش بده.برای همین اصلا و ابدا دلم نمیخواست کسی از آدمای زندگیم اینجارو بخونه و بدونه که من نوشتم.فکرشم نمیکردم این روز برسه.

اما الان این اتفاق افتاده و گند کشیده شده به همه احساسات من.

یک نفر آدم که یه زمانی اسم دوست رو برای من داشت داره اینجارو میخونه.البته کلمه دوست خیلی وقته که برای من روی این آدم نیست!

از کامنتای خصوصی و مزخرفی که میگرفتم حدس زده بودم که یه آشناس اما هرچی فکر میکردم نمیفهمیدم کدوم یکی از آشناهای من انقدر میتونه مزخرف و بی شعور باشه تا اینکه دیروز طی یک تماس تلفنی فهمیدم.

بی اعتنایی های من باعث شد که باهام تماس بگیره و بهم شماره یه روانپزشک بده چون از نظرش من دیوونم!خب من خودم میدونم که دیوونم و اصلنم دیوونگیو چیز بدی نمیدونم.اگه عاقل باشم و یه آدمی مثل اون بی شعور ترجیح میدم دیوونه باشم.

راستش من پسوورد اینجارو به یکی از دوستام داده بودم.یه دفعه که توهم برم داشته بود و دسترسی به نت نداشتم زنگ زدمو ازش خواستم برام بک آپ بگیره.انتخاب این آدم به سه دلیل بود.یکی اینکه از اینترنت خیلی خوب سر در میاره.یکی اینکه وقتی میگم به کسی نگو به هیچ کس نمیگه.یکی اینکه تا براش تعریف نکنی ازت نمیپرسه.البته من خودمم اینجوریم.

حتی یه بار دیگه ازش خواستم بک آپ بگیره گفتم تا فلانجا نوشتم دوباره و زیاد شده پستام.گفت من نمیخونمت چون یکم که خوندمت دیدم نوشتی دوس نداری آشناها بخوننت!شعورو دارین؟

اونوقت یکی دیگه به من زنگ میزنه و شماره روانپزشک میده و میگه به فلانیو فلانیم میگم بیان بخوننو راهنماییت کنن.اینکه من چی جوابشو دادم مهم نیست.

برای من مهم نیست که کسی بدونه من وبلاگ دارم.چیزی که مهمه اینه که هیچ آشنایی منو نخونه!البته حس فضولی و کنجکاوی آدما نمیزاره که از یه همچین جایی خبر داشته باشه و نسبت بهش بی تفاوت باشه.

به همین دلیل که یه آدمی که یه روز اشتباهی اسم دوست رو روش گذاشتم اومده و گند زده به همه چی دیگه نمیخوام بنویسم.باید بهش بگم اشتباه کردی که خودتو لو دادی چون اگه لو نداده بودی من همچنان مینوشتم و تو همچنان فضولی میکردی!

دیگه اصلا دلم نمیخواد بنویسم.این پست رو هم نمیخواستم بنویسم.دیشب به دوستم گفتم بیادو اینجارو حذف کنه آخه من نت نداشتم اما بعد زود پشیمون شدم و ازش خواستم تو اولین فرصت همه پستامو رمزی کنه.

من خواننده های زیادی ندارم اما خیلی زشت بود اگه بی خبر میرفتم.اینو نوشتم تا توضیح ننوشتنم از این به بعد باشه.نمیدونم شایدم یه مدت دیگه بیامو حذف کنم اینجارو اما یه جورایی وابستشم...

میدونم که اینجا بیشتر از دلتنگی و ناراحتیم گفتم.بیشتر بخش خاکستریه زندگیم بوده تا بخش روشنش.اما با اینحال دوسش دارم.

نمیدونید وقتی که پنلمو باز میکردمو میدیدم که لینک نظراتم قرمزه و این یعنی یه پیام جدید دارم چقدر خوشحال میشدم.

من شماهارو ندیدم اما حس خیلی خوبی بهتون دارم.مخصوصا اونایی که نظر میذاشتن اونایی که وقتی یه سوالی داشتم برام توضیح میدادن.وقتی ناراحت بودم دلداریم میدادن.خیلی خیلی احساس شیرینیه بچه ها.اما متاسفانه دیگه تجربش نمیکنم.

خیلی دلزده شدم.خیلی...

مراقب خودتون باشید دوستای من. مخصوصا دوستای خاموش و بدون وبلاگ.این قضیه باعث نمیشه من دیگه سراغ دوستای وبلاگی نیام.حتما میام و بهتون سر میزنم.

همتون رو دوست دارم.امیدوارم اگر اینجا حرفی زدم و شما رو ناراحت کرده باشه به هر دلیلی منو ببخشید.

خدا نگهدارتون

[ ۱۳٩٢/٢/۱ ] [ ٢:٠۱ ‎ب.ظ ] [ ماری ] [ نظرات () ]
89.من اگه نبودم...
[ ۱۳٩٢/۱/٢۸ ] [ ٩:۳٠ ‎ق.ظ ] [ ماری ] [ نظرات () ]
87.اخلاق خاص
[ ۱۳٩٢/۱/٢٧ ] [ ٢:۱٠ ‎ب.ظ ] [ ماری ] [ نظرات () ]
86.غیرت...داشتن یا نداشتن.مساله این است...
[ ۱۳٩٢/۱/٢٢ ] [ ۱:٢٠ ‎ب.ظ ] [ ماری ] [ نظرات () ]
85.ته دیگ قلبی!
[ ۱۳٩٢/۱/٢٠ ] [ ۸:٠٥ ‎ب.ظ ] [ ماری ] [ نظرات () ]
84.به یک عدد فامیل دور نیازمندیم!
[ ۱۳٩٢/۱/۱٩ ] [ ٢:۳٠ ‎ب.ظ ] [ ماری ] [ نظرات () ]
83.جهت آشنایی بیشتر
[ ۱۳٩٢/۱/۱٧ ] [ ۱:٠٥ ‎ب.ظ ] [ ماری ] [ نظرات () ]